گذر ایام

سلام

این مدت که گذشت، خوش گذشت.

یه سفر ماجراجویانه و باحال.

خاله شدن مجدد

رابطه ی خوب

مسولیت های خانه بخاطر سفر های والدین

و، شاید فردا عمل...


خدایا چنان کن سر انجام کار تو خشنود باشی و ما رستگار



پی نوشت:

از اخبار بد اینکه:

هیچ خبری از دانشگاه و مدرسه نشده...

موضوع هم به نتیجه نرسیده...


منبع این نوشته : منبع

موافق طبع م

سلام


اگر تو پرده بر این زلف و رخ نمی‌پوشی

به هتک پرده صاحب دلان همی‌کوشی

چنین قیامت و قامت ندیده‌ام همه عمر

تو سرو یا بدنی شمس یا بناگوشی

غلام حلقه سیمین گوشوار توام

که پادشاه غلامان حلقه در گوشی

به کنج خلوت پاکان و پارسایان آی

نظاره کن که چه مستی کنند و مدهوشی

به روزگار عزیزان که یاد می‌کنمت

علی الدوام نه یادی پس از فراموشی

چنان موافق طبع منی و در دل من

نشسته‌ای که گمان می‌برم در آغوشی

چه نیکبخت کسانی که با تو هم سخنند

مرا نه زهره گفت و نه صبر خاموشی

رقیب نامتناسب چه اهل صحبت توست

که طبع او همه نیش و تو سر به سر نوشی

به تربیت به چمن گفتم ای نسیم صبا

بگوی تا ندهد گل به خار چاووشی

تو سوز سینه مستان ندیدی ای هشیار

چو آتشیت نباشد چگونه برجوشی

تو را که دل نبود عاشقی چه دانی چیست

تو را که سمع نباشد سماع ننیوشی

وفای یار به دنیا و دین مده سعدی

دریغ باشد یوسف به هر چه بفروشی


# سعدی جاااننن


پی نوشت:

بعضی روزها و شب ها سخت میگذره دیگه... چه کنم....




منبع این نوشته : منبع

همیشه منتظری!

سلام


برام نوشتی:

... به هر حال  من همیشه منتظرم




آن که دل من چو گوی در خم چوگان اوست
موقف آزادگان بر سر میدان اوست
ره به در از کوی دوست نیست که بیرون برند
سلسله پای جمع زلف پریشان اوست
چند نصیحت کنند بی‌خبرانم به صبر
درد مرا ای حکیم صبر نه درمان اوست
گر کند انعام او در من مسکین نگاه

ور نکند حاکمست بنده به فرمان اوست



گر بزند بی‌گناه عادت بخت منست
ور بنوازد به لطف غایت احسان اوست
میل ندارم به باغ انس نگیرم به سرو
سروی اگر لایقست قد خرامان اوست
چون بتواند نشست آن که دلش غایبست
یا بتواند گریخت آن که به زندان اوست
حیرت عشاق را عیب کند بی بصر
بهره ندارد ز عسش هر که نه حیران اوست



سعدی اگر طالبی راه رو و رنج بر
کعبه دیدار دوست صبر بیابان اوست 

منبع این نوشته : منبع
اوست

در من کوچه ای ست...

سلام


در من کوچه‌ای‌ست...

که با تو در آن نگشته‌ام

سفری‌ست...

که با تو هنوز نرفته‌ام

روزها و شب‌هائی‌ست...

که با تو به سر نکرده‌ام

عاشقانه‌هائی‌ست...

که با تو... 

هنوز نگفته‌ام


"راحمه باقی‌پور"


تصویر: جین سیبرگ و ژان پل بلموندو در نمایی از "از نفس افتاده" (ژان لوک گدار، ۱۹۶۰)


برگرفته از وبلاگ عزیز "فلسفه های لاجوردی"


منبع این نوشته : منبع

چشمهایش...

به من مى‌گفت:
"چشم‌هاى تو مرا به این روز انداخت! این نگاهِ تو کارِ مرا به اینجا کشانده
تاب و تحمل نگاه‌هاى تو را نداشتم
نمى‌دیدى که چشم بر زمین می‌دوختم؟"
به او گفتم:
"در چشم‌هاى من دقیق‌تر نگاه کن!
جز تو هیچ چیزى در آن نیست..."

بزرگ علوی



منبع این نوشته : منبع